عشق اول زن چندم؟
|
||
سلام
کساییی که از دست این کد امنیتی به ستوه امدن ومیخوان از شرس راحت بشن میتونن حذفش کنن تو قسمت مدیریت قسمت تنظیمات عمومی وبلاگ رو باز کنین یه قسمتی هست که نوشته کد امنیتی جلوش دوتا گزینه داره که فعالش تیک خورده اگر میخوایید کد امنیتی رو حذف کنین گزینه غیر فعالش رو تیک بزنین.
بر گرفته از وب دوستم شکوفه جان
دوستان من برگشتم اما اسباب کشی کردم بلاگ اسکای
http://zanechandom.blogsky.com
سلام بچه ها چطورین خوبین سرحال هستین؟
خوش به حال اونایی که الان شهرشون داره برف میاد
تا اونجا گفتم که اون خودشو معرفی کرد . . . . منو مهناز چشامون گرد شد گفتم تو
مشقاتو نوشتی که آمدی بیرون بدو: بدو برو مشقاتو بنویس فردا خانم معلمتون دعوات نکنه
گفت مهتاب خانم اولا" بریم تو یه کوچه خلوت ثانیا" منم غرور دارم خواهش میکنم
اینجوری باهام حرف نزنین خیلی بهم برمیخوره با من مث بچه ها حرف میزنین
همینطور که حرف میزدیم رفتیم تو یه کوچه خلوت وگفتم به به میبینم که اسممو هم بلدین اسممو از کجا میدونین؟
گفت شما الان یک ماهه منو میبینین من خیلی وقته دنبالتونم اما شما توجه نمیکردین
همه جوره هم امتحانت کردمو میدونم تو این روزا که همه دنبال پسرن دنبال چیزی
نبودینو سرتون گرم کار خودتونه به خاطر همین ازت خوشم اومده البته دلایل دیگه ای هم داره
مهناز گفت شما چند سالتونه اونوقت؟
گفت من 19 سالمه
منو مهناز نتونستیم جلوی خنده مونو بگیریم پخی زدیم زیر خنده
از اینکه داشت تحقیر میشد روی پیشانیش چین افتاه بود و از خشم میلرزید گفت به چی میخندین
گفتم میدونی من چند سالمه؟
گفت خیلی داشته باشی 22
گفتم اشتباه میکنی ننه من جای مادربزرگتم از این حرفم مهناز کلی خندید
گفت چند سالتونه مگه
گفتم 26
اون گفت شوخی قشنگی نیست. خوشحالین الان دارین منو دست میندازین میخندین
گفتم شوخی نکردم مگه من باهات شوخی دارم؟
گفت باورم نمیشه
گفتم هرجور راحتین اما دروغی ندارم که بهتون بگم
مهناز گفت چه دلیلی داره به شما دروغ بگیم
گفت میخواین منو از سر خودتون باز کنین
گفتم برای از سر باز کردنتون راههای دیگه ای هم هست نه که بیام سن خودمو بالا ببرم
اونم چی مگه نمیدونین زنها نسبت به سنشون حساسن و سعی میکنن خودشونو کم
سن تر نشون بدن
با این حرفم بازم پیشانیش چین افتاد و بدون کلمه ای راهشو کشید و رفت
بدون حتی یه معذرت خواهی . . .
دوستانه نوشت: بچه ها بی بهانه دوستتون دارم
خدا نوشت: خدایا به امید تو نه به امید خلق روزگار....کمکم کن و همینطور به همه دوستام و عزیزام
خنده نوشت : یه بنده خدا میره ژاپن مسافرکشی میکنه ، هر کی سوار میشه میگه وای تو که تازه پیاده شدی !!
سلام گلای من
حالتون خوبه دماغاتون چاقه؟
بریم سر ادامه . . . من که وضعیتو اینجوری دیدم که این آقا ول کن نیست تصمیم گرفتم
تو خونه مطرح کنم شاید خواهرم و مادرم راهی جلوی پام بذارن مامانم گفت این همه
دنبالت بوده تازه داری میگی شاید فکر خطرناکی تو کله اش باشه که این همه مدت داره
دنبالت میاد گفتم چه فکری مادر من اون یه الف بچه است مامانم گفت از همین بچه ها
باید ترسید چه دلیلی داره این کارو میکنه مث بچه آدم بیاد حرف داره بزنه زیر آبی رفتنش
چیه دیگه
مهناز گفت اینطوری که نمیشه یه وقت تو خیابون مهران ببینه تو رو چه جوابی بهش
میدی مگه باور میکنه که اون فقط دنبالته دیدم راست میگه گفتم خب چکارکنم
گفت بیا یه روز با هم بریم باهاش حرف بزن گفتم اگه یه چیزی بگه به من سر
خورده بشم چی؟ تو که میدونی من چقد حساسم اونوقته که دیگه میرم تو مود
افسردگی گفت چی میخواد بگه مثلن فوق فوقش بگه من دارم راه خودمو میرم توهم
کوتاه نیا و بگو راهت کجاست که انقد هم مسیریم ازش بخواه که بگه کجا میره هرجور
میتونی باهاش حرف بزن که یا به حرف بیاد حرفی چیزی داره بگه یا راهشو بکشه بره
این دیگه چیه که بهت بربخوره اگه بره که میفهمی مزاحمه اگه بمونه هم باز قضیه داره
حتمن گفتم باشه خب یه روز بیا باهام تا تنها نباشم جا بزنم برم ببینم چی میگه
اونروزی که قرار بود با مهناز برم که باهاش حرف بزنمو هیچوقت یادم نمیره پر بودم از
استرس و دلهره دستام به وضوح میلرزید علتش هر چی بود ترس نبود توی راه ساکت
بودم و مهناز همش دلداریم میداد
ومیگفت هر چی گفت خودتو نبازو جوابشو بده میخواستم باهاش انقد محکم حرف بزنم
که دیگه جرات نکنه دنبالم بیاد ( مهتاب شجاع)
وقتی به یه جای خلوت رسیدیم ایستادیم تا بهمون برسه اونم فهمید که ایستادنمون به
خاطر اونه وبهمون نزدیک شد و پررو پررو سلام کرد بهش گفتم آقای محترم قصدتون از این
تعقیبا چیه؟ چرا نمیذاری راحت باشم تقریبا داد میزدم بیچاره هنگ کرده بود نمیدونست
چی بگه انتظارشو نداشت که من بخوام اینجوری کنم اونم گفت ببخشید من قصد
مزاحمت ندارم و فقط از شدت علاقه ای که بهتون دارم میام دنبالتون و اسمم رامینه...
دوستانه نوشت: دوستای نازم امروز تا ظهر اصلا نمیشد بیام نت سرعتم پایینه با این سرعت ذغالی هر چی ذغالاشو زیاد میکنم بازم همینه نمیتونم بیشتر ازاین بنویسم
خدانوشت: خدایا! نعمت عافیت مبداء همه نیازهاست...
و عاقبت به خیری مقصد همه نیازهاست...
بین این مبداء تا آن مقصد والا ترین نیازها دلخوشیست....
به بزرگیت سوگند آنرا به تمامه دوستانم عطا فرما.....
خنده نوشت: یکی داشته تو اتوبان کرج با سرعت میرفته , یه دفعه رادیو پیام میگه : "رانندگان عزیز که در لاین تهران به کرج در تردد هستند مواظب باشن یه اتوموبیل در لاین مخالف در حرکت است" یارو همینجور که داشته فرمونو اینور اونور میکرده میگه : لامصبا یکی دوتام نیستن ...
بچه هایی که ایمیل داده بودن به همه رمزو دادم هر کی به دستش نرسیده بگه
سلام به شما عزیزای خودم
خوبین خوشین؟
چه روز بارونی قشنگیه امروز نت خیلی خلوته بچه ها هیچکدوم نیستن آخر
هفته بهتون خوش بگذره دوستان
خب تا اونجا گفته بودم که تا چند روز کسی تعقیبم نکرد ... ولی دوباره پیداش شد
جالب بود فقط دنبالم میامد نه حرفی نه مزاحمتی آخه چه قصدی داره چرا چیزی نمیگه
چکار کنم همیشه هم تنها بود باخودم میگفتم یعنی دوست و رفیقی نداره کاری نداره
که هر روز صبح و بعدازظهر دنبال من راه میافته؟ دوستام میگفتن بده بادیگارد داری دیگه
بدون ترس میری و میای چند باری هم دوستام دیده بودنش حتی وقتی با اونا میرفتم و
میامدم هم طبق برنامش عمل میکرد بچه ها میگفتن برو باهاش حرف بزن ببین دردش
چیه انقد دنبالته من میگفتم چی بهش بگم وقتی کاری بهم نداره خب میگه خیابون
خداست یا هم مسیریم جالبه پررو خان وقتی من تو خیابون می ایستادم که با دوستام
خداحافظی کنم اونم یه جایی دور از ما می ایستاد
پسربدی به نظر نمیرسید قیافه اش هم خوب بود و به دل مینشست وخیلی تیپ ساده
ای داشت و موبایل هم دستش بود اونروزا خط موبایل و گوشی خیلی گرون بود و
هرکسی نداشت
اون وقتها من بسیار دختر شاد و بذله گو و بشاش بودم امکان نداشت تو یه جمعی برم و
اونجارو نترکونم بچه ها از دست کارا و حرفای من میترکیدن از خنده و این روحیه شاد من
باعث شده بود دوستای زیادی داشته باشم تو خیابون سنگینی و نجابتمو حفظ میکردم
چادری نبودم اما با حجاب بودم و تیپم میزدم البته تیپ جلف نمیزدم وهمیشه رنگ
ساعتمو و انگشترمو لباسام ست بود لباسامو چنان اتو میکردم که با خط اتوش میشد
هندونه رو قاچ کرد
تااینکه دیگه خسته شدم ازین وضعیت و جونم به لبم رسید ازاینکه همش یکی دنبالم
باشه معذب بودم با خودم هی فکرمیکردم چکارکنم کسی هم نبود کمکم کنه دوستام
هم همش مسخره بازی در میاوردن و کمک خاصی بهم نمیکردن میترسیدم ازاین که برم
بهش بگم چرادنبالم میای بگه اشتباه میکنی و ضایع بشم از طرفی هم ازاین موش و
گربه بازی کردنا خسته شده بودم با اینکه مسیرم تا سرکار کوتاه بود تصمیم گرفتم با
تاکسی برم و برگردم تا دست از سرم برداره اولین روزی که با تاکسی رفتم و رسیدم به
محل کارم خیلی خوب بود و حس آزادی داشتم به محض تعطیل شدن از در اومدم بیرون
که برم سمت ایستگاه تاکسی دیدم چندمتر اونطرف تر ایستاده هاج و واج مونده بودم که
این بشرو چطوری از سر خودم باز کنم
دوستانه نوشت: عزیزان من اصلن ناراحت نمیشم وقتی شرایطشو نداری یا حوصله نداری یا وقت نداری به هر دلیلی اگه نتونی برام کامنت بذاری همین که میخونین برام مهمه
خدانوشت: خدایا همه کسایی که به هر دلیلی مشکلی دارن را مورد مرحمت خودت قرار بده
خنده نوشت: به یکی میگن طاقت شنیدن خبر بد رو داری؟
میگه آره بگو چی شده؟
میگن بابات مرد
میگه خاک بر سرت ترسیدم فکر کردم یارانه هارو قطع کردن
بچه ها ساعت آپمو ببینین تا الان داشتم عکس میذاشتم ورمز میدادم
به هر که رمز ندادم بهم بگه سعی کردم تا اونجایی که میشه کسی رو از قلم نندازم
بچه ها نی نی خواهرزادم که 20 سالش هست امروز به دنیا اومده فیلمشو دیدم دلم واسش ضعف رفته امروز میریم دیدنش
باید یک ماه برم استراحت چقد رمز دادن سخته
به هر کی رمز ندادم برگشتم میدم رمزو
بچه ها چون سرعتم کمه نتونستم یک دفعه عکسارو بذارم
خیلی مظلومه عزیزم من اونجا نقش کوزت رو داشتم هین چندتا عکس و هم من گرفتم
